تبليغاتX
برق عشق
برق عشق

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟


عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like youدلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reasonثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



 





Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet, صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring, همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



 



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


 



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!! نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



 



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you""عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you""ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

 

شنبه یازدهم مهر 1388  توسط باد صبا  |

 

گفته ها..........

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.


 

 اگر می خواهید مردم درباره شما خوب فکر کنند از خودتون تعریف نکنید(بلز پاسکال- نویسنده و فیلسوف فرانسوی)

 

 

در ميان ميليون‏ها ديروز و هزاران فردا، فقط يك امروز وجود دارد. پس امروز را از دست ندهيم.

زندگى مثل پيانوست. دكمه‏هاى سياه براى غم‏ها و دكمه‏هاى سفيد براى شادى‏ها؛ اما زمانى مى‏توانى آهنگى زيبا بنوازى كه دكمه‏هاى سفيد و سياه را با هم فشار دهى.

نبودهاى زندگى هميشه به نفع قوى‏ترين‏ها پايان نمى‏پذيرد، بلكه موفقيت، دير يا زود با كسى است كه بردن را باور دارد.

همه نمى‏توانند قهرمان باشند. برخى بايد كنار خيابان بنشينند و قهرمانان را تشويق كنند.

مردى كه كوه را از ميان برداشت، كسى بود كه شروع به برداشتن سنگ‏ريزه‏ها كرد.

هرگز نمى‏توانيد در حالى كه دست‏هايتان در جيبتان است از نردبان موفقيت بالا برويد.

هيچ وقت مغرور نشو. برگ‏ها وقتى مى‏ريزند كه فكر مى‏كنند طلا شده‏اند.

ترجيح مى‏دهم طورى زندگى كنم كه گويى خدا هست و وقتى مُردم بفهمم كه نيست، تا اينكه طورى زندگى كنم كه انگار خدا نيست و وقتى مُردم بفهمم كه هست.

تاريك‏ترين ساعت‏هاى شب، درست ساعت‏هاى قبل از طلوع خورشيد است.

هر چه روح به خدا نزديك‏تر باشد، آشفتگى‏اش كمتر است؛ زيرا نزديك‏ترين نقطه به مركز دايره، كمترين تكان را دارد.


 

جمعه نهم مرداد 1388  توسط باد صبا  |

 

پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . . از صمیم قلب دوستت دارم . .

دستهای پدر

این دو تکیه گاه زندگی ام

و انگشتهایش که هر کدام پینه به صورت دارد….

و آنطرف آشیانه دلی

که همیشه مهربانی دارد

حتی برای روزهای مبادا

سجده چشم هایم به درگاه نگاهت چه حاجتها که نمی طلبد

سلطان غم مادر             کوه رنج پدر

می ستایمت پدر روزت مبارک

یکشنبه چهاردهم تیر 1388  توسط باد صبا  |

 

مثل

 

مثل گلهای پریشان خزان


در تهاجم های غم پر پر شدم


سوختم در آتش پر سوز عشق


سوختم تا اینکه خاکستر شدم

هیچ کس از باغ احساس دلش


شاخه ای از مهربانی را نچید


در گلویم بغض تنهایی نشست


گریه هایم را کسی هرگز ندید

در میان شهر پر آشوب عشق


هیچ کس یک لحظه هم درکم نکرد


ناز شست غم شوم کاین آشنا


لحظه ای از لحظه ها ترکم نکرد

آسمان چشم پر امید من


باز امشب تا سحر بارانی است


کو چراغ مهربانی های عشق؟


کلبه ی احساس من ظلمانی است

روی دیوار دل پر مهر من


عکس زیبای تو را حک می کنم


مثل عکس یادگاری عکس تو


قاب با گلهای پیچک می کنم

کوچه باغ سبز شعر خویش را


با چراغ لاله زیور بسته ام


تا سراغت را بگیرم پیش از این


کوله بار خویش را بر بسته ام

در حریر نازک اندیشه ام


واژه های درد را پیچیده ام


گر چه هستم شاعری(غمگین) ولی


در میان گریه ها خندیده ام

شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط باد صبا  |

 

احساس

یك سبد پر ز ستاره با ماست

روی یك سفره احساس

كه بین من  و تو پیداست

قلب من سخت اسیر احساس

عشق تو

قطره اشكی است

كه از گوشه چشمت پیداست

روح تو یك گل سرخ تنهاست

حس من

چون یك موج

در تب و تاب دریاست

دستم از دوری دستت تنهاست

چشم تو

 رنگ قشنگی است

كه در برگ درختان پیداست

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  توسط باد صبا  |

 

شب ارامش

به سوی تو، به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو کجایی؟



نشان تو گه از زمین گاهی

ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا

ره تو می پویم

بگو کجایی.....



کی رود رخ ماهت از نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی



یکدم از خیال من

نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من



تا هستم من

اسیر کوی توام

به آرزوی توام

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی


سه شنبه یازدهم فروردین 1388  توسط باد صبا  |

 

حدیث عشق

عشق مهیب دو نگاه نمی دونم
یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونـــم
نمی دونــــــم

عشق تمنای دو قلبه نمی دونــــم
یا اینکه رفیق نیمه راه نمی دونــــــــم


ای عشق عزیز هر چه هستی
من بنده درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق هوا خواه تو هستم

عشق سوال بی جوابه
تاثیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه حبابه روی آبه
نمی دونم نمی دونم

عشق سوال بی جوابه
تاثیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه حبابه روی آبه
نمی دونم نمی دونم

عشق مهیب دو نگاه نمی دونــم
یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونـــــــــم


 

یکشنبه دوم فروردین 1388  توسط باد صبا  |

 

بوی بهار

بوی باران٬ بوی سبزه٬بوی خاک

شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک-که میخندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من٬ گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه درمیان سفره نیست

جامت از می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  توسط باد صبا  |

 

آفتابی باشیم

آفتابی باشیم

وگر دل نسپاریم به (هیچ)

پی زیبایی رنگی نرویم

ساده باشیم و صمیمی باهم

مثل ایینه که با نور صمیمی شده است.

فیلسوفی نکنیم

عقل در گام نخستین مانده است

حیرت الوده یک اب و گلیم

رفت فرصت از دست

آه.ای دوست"هنوز

غافل از حال دلیم

پنجشنبه هشتم اسفند 1387  توسط باد صبا  |

 

گفته ها

خوشبختی وظیفه نیست ولی نتیجه انجام وظیفه است(ارنست ناروت)

برای تربیت اراده بهترین وقت ایام جوانی است(فیثاغورث)

اقبال به سراغ کسی میرود که به کار عقیده دارد نه به اقبال(لامارتین)

نادان خوشبخت وعاقل بدبخت وجود خارجی ندارد(گوته)

خوشبخت ترین فرد کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند(گوته)

عده ایی دائما می نالند که گل سرخ خار دارد.ما باید شاد باشیم که خارها (هم )گل دارند(الفوس کار)

انکه راز خود را پنهان میکند کلید موفقیت را در دست دارد(امام علی ع)

سه چیز خیلی سخت اند فولاد-الماس-خویشتن شناسی(فرانگلین)

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است(سهراب)

صاحبان اخلاق روح جامعه خود هستند(امرسون)

نخستین نیکی به دیگران روی باز و خندان است(امام علی ع)

پنجشنبه هشتم اسفند 1387  توسط باد صبا  |

 

صبحت بخیر

صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار
با آنکه دست سردت از قلب خسته ی تو گوید حدیث بسیار

صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت از خستگی ز تکرار

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

این بار غصه ها را از دوش خسته بردار
من کوه استوارم به من بگو نگهدار
عهدی که با تو بستم هرگز شکستی نیست
این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت از خستگی ز تکرار


سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

آمون بده

 

 

دلم نوشت آمون بده

اگر چه زشت امون بده

بذار بیام جهنمم

میشه بهشت امون بده

امون بده فقط یه بار

این لحظرم دووم بیار

گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار

بزرگوار امون بده

فقط یه بار امون بده

امون بده

بالی تا اسمون بده

همون بالا باش

بی دروغ نشون بده

نگو تو کو     خونه کو

گل پرای پونه کو

نگو سوختیم من وتو

اون که می سوزونه کو

نگو بسه به یه آها

فرصت ماه نگاه

برای یکی شدن

دستات بده به من


شنبه نوزدهم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

ملاقات

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم


به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم


من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم


راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صافو خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتمو خورشید نبود
آسمون، خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریبو ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من
همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچکسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

چهارشنبه نهم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

شطرنج

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه
هر کسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یک نفر خونه بدوشو یکی دوتا قلعه داره

یک طرف همه سیاهو یک طرف همه سپیدن
روبه روی هم یه عمره ما رو دارن
بازی میدن

اونا که اول بازی توی خونه تو و من
پیش پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن

ببین امروزه همشون میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن

تاجو تخت شاه دیروز دره قلعشون نمیشد
به خیالشون که این تاج سروشنه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اونکه مهره ها رو چیده اونکه ما رو بازی میده
اونکه نه شاهه نه سرباز نه سیاهه نه سپیده

چهارشنبه نهم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

کینه و نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند ، فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند ، در کیسه بعضی ها ۲ ، بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود . معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند ، روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده ، به علاوه آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند ، پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند . معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند . آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید ،حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

جمعه چهارم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

داستانی از یک دختر

 

دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به المان منتقل شد.

پس از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

"لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و

باید بگویم

که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !ولی می دانم که نه تو و

 نه من شایسته این وضع نیستیم .من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم

 پس بفرست .....!با عشق روبرت..."

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد. از همه همکاران ودوستانش می خواهد که

 عکسی از نامزد . برادر.پسر عمو.پسر دایی و...خودشان را به او قرض بدهند و

همه ان عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت نامزد بی وفایش در یک پاکت

 گذاشت و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون:

"روبرت عزیز مرا ببخش اما هر چه فکر کردم قیافه ی تو را به یاد نیاوردم لطفا

عکس خودت را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان..."

پنجشنبه سوم بهمن 1387  توسط باد صبا  |

 

پيداست هنوز شقايق نشدي

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا

 

 

 از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است

 

 

 که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ...

 

 

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است


پنجشنبه بیست و ششم دی 1387  توسط باد صبا  |

 

سلام

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387  توسط باد صبا  |

 

ای آمده باشعر

ای آمده با شعر ، ای رفته با گریه
ای خط دلتنگی ، از بغض تا گریه
با من صبورانه ،  سر کردی و ساختی
اما چه بی حاصل ،  دردامو نشناختی
تا زندگی بوده ،  قصه همین بوده
پشت سر خورشید ،  شب در کمین بوده



***
ما هر دو بازیچه ،  در بازی نیرنگ
قربانی یک بت ، سر تا به پا از سنگ
تو بت پرست اما ،  من بت شکن بودم
باید که بت می مرد ،  جایی که من بودم
بت خانه شد اما ،  محراب عشق من
فرمان بت این بود : از عشق دل کندن !


***
بت را شکستم من ،  بت خانه شد خالی
با خود تو را هم برد ، آن پوچ پوشالی
قربانی بت شد ، ایمان و پیوندم
من هم ز جای خویش ،  بت خانه را کندم
اکنون نه بت مانده ،  نه تو نه فردایی

این بت شکن مانده ،  با زخم تنهایی !

 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387  توسط باد صبا  |

 

 



خدایا تو خیلی بزرگ هستی و من خیلی کوچک هستم

جالب این جاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من را به این کوچکی فراموش نمی کنی

ولی من به این کوچکی توی به این بزرگی رو گاهی

فراموش می کنم




زندگی رسم خوشایندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرسشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد



barghe-eshgh@yahoo.com

 

 

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟
گفته ها..........
پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . . از صمیم قلب دوستت دارم . .
مثل
احساس
شب ارامش
حدیث عشق
بوی بهار
آفتابی باشیم
گفته ها

 

هفته دوم مهر 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386

 

 

قالب ساز
از تبار درد
روزهای تنهایی
اس ام اس
صفای دل
طالخونچه
عاشقانهای یک دیوانه
کد موزیک
دوستت دارم ها
تمنا
موبایل طنین
عابر شهر عشاق
زبان‌آموزان
مسنجر
عشق 10 ساله
موسسه کاریابی
هفت روز
محبت زندگی
اه خدایا
یه نفر از این دنیا دلش خیلی پره
ایران ترانه
موج سوم (کمپین)دعوت از خاتمی
زن روز
غم دل
بشیر علوی

 

 

RSS 2.0